سرو

*آغاز قصه — «سرو کوچک، شکوفه‌ای میان آتش»*

سرو کوچک ما، دختری‌ست با قلبی سرشار از شجاعت. درست زمانی که هنوز دنیای اطراف برایش ناشناخته بود، طعم تلخ جدایی و خشونت را چشید. پدر و مادرش از هم جدا شدند و مادر قصد مهاجرت داشت، اما پدر مانع شد. در شش سالگی، مادر برای گرفتن حضانت تلاش کرد، اما جدال میان والدین به تراژدی ختم شد؛ پدر روی سرو و مادرش اسید ریخت. مادر جان باخت و سرو از نواحی مختلف بدن آسیب دید. این حادثه جسم و روح نحیفش را جریحه‌دار کرد و تا سال‌ها بعد اثرش را با بروز نگرانی، اضطراب، وابستگی عاطفی در سرو نشان داد. پس از محاکمه، پدر به قصاص محکوم شد، اما خاطره تلخ و ترس از آن حادثه هنوز بخشی از زندگی روزمره سرو است.

*میان راه — «خانه آوا، بازگشت به زندگی»*

پس از چندین عمل جراحی و پشت سر گذاشتن سختی‌های بی‌شمار، سرو کوچک در مرداد ۱۴۰۳ به خانه آوا آمد. سه سال از تحصیل عقب مانده بود، اما با تلاش مربیان، اکنون کلاس سوم را با موفقیت پشت سر گذاشته است. وابستگی عاطفی او به مادربزرگ همچنان پابرجاست و خاطرات تلخ گذشته و تأثیر رفتار پدر هنوز در احساسات روزمره او نمایان است. مسئولان آوا با فعالیت‌های هنری و بازی‌های گروهی تلاش می‌کنند روحیه او را حفظ کنند. نقاشی و هنر برای سرو راهی است تا دردهایش را بیان کند و طعم لحظه‌های تلخ گذشته را کمی سبک‌تر کند. ارتباط تصویری با مادربزرگش نیز مرهمی‌ست بر زخمهای دلش.

*فردای روشن — «شکوفه‌های امید و نقاشی زندگی»*

سرو کوچک در انتظار روزی است که با مادربزرگش دوباره پیوند یابد و آینده‌ای پرامید داشته باشد. او یکی از اعضای پر و پا قرص کتابخانه است و در امور کتابداری کمک می‌کند. سرو با تمام سختی‌ها، عشق به زندگی و هنر را در دل نگه داشته‌است و با نقاشی‌ها‌ی خلاقش، آن چه را که در دل دارد به طرح و رنگ تبدیل می‌کند تا شاید بتواند بخشی از گذشته‌ی سرد و تأثیر رفتار پدر را مرهم نهد. قصه‌ی او به ما یادآوری می‌کند که حتی پس از بزرگ‌ترین رنج‌ها، قلب کودکان می‌تواند شکوفا شود و نور امید دوباره بدرخشد.

نارون و لاله

*بخش اول: دو ریشه از یک تنه – قصه‌ی نارون و لاله*

در سال ۱۳۹۴، حادثه‌ای سهمگین زندگی سه خواهر را از هم پاشید.
پدر، در یک تصادف ناگهانی جان باخت.
مادر، تاب فراق نیاورد و در سراشیبی افسردگی فرو رفت؛ زنی پژمرده، فرورفته در سکوتی غم‌زده که هر روز دخترانش را بیشتر از آغوش خود دور می‌کرد.
خواهر بزرگ‌تر، گرچه خود مستقلاً زندگی می‌کرد، اما به سبب محدودیت‌های شخصی و شرایط دشوار، توان نگهداری از خواهران کوچک‌تر را نداشت.
تا آن‌که یک روز مادر دست‌ نارون و لاله را گرفت و بی‌کلام، آن‌ها را مقابل درِ بهزیستی رها کرد.
نه التماس، نه بدرود؛ فقط سکوت بود و رفتن.

 

 

*بخش دوم: آوا؛ مکانی برای دوباره ریشه زدن*

در مردادماه ۱۴۰۳، نارون و لاله وارد خانه آوا شدند؛ بدون شناسنامه، با نگاهی مبهم که معلوم نبود پر از امیدِ است یا لبریز از ناامیدی‌.

خانه آوا بلافاصله برای احراز هویت و دریافت شناسنامه‌شان اقدام کرد.
از درس و مدرسه بازمانده بودند و حالا به دلیل تفاوت سنی با مقطع تحصیلی، ثبت‌نام رسمی ممکن نبود؛ اما مسیر آموزش متوقف نماند.
امکان آموزش از طریق معلم خصوصی برایشان فراهم شد و کلاس‌ها نه تنها فضای آموختن، بلکه فرصتی برای بازسازی اعتماد به نفس آنها بود.
در هنرهای دستی، از جمله گل‌آرایی و دستبندسازی، استعداد چشم‌گیری نشان دادند و صدای موسیقی نیز برای‌شان همچون واژه‌هایی تازه شد تا آنهمه احساسات فروخورده را بیان کنند.

هم‌زمان با پرورش ذهنی، روانی و مهارتی، زیر نظر متخصص غدد هستند تا وضعیت رشد جسمی و سلامت‌شان به دقت پیگیری شود.

 

 

*بخش سوم: آینده – در آستانه‌ی بودنِ دوباره*

در مدت حضورشان در خانه‌ی آوا هیچ‌کدام از بستگان سببی یا نسبی، قدمی برای بازپس‌گیری یا دیدار دو خواهر برنداشته‌اند.
و بنابراین در پی بررسی‌های قضایی و با پیگیری مددکار خانه آوا، حکم سلب حضانت والدین صادر شد. اکنون نارون و لاله آمادگی ورود به طرح «میزبان» و «فرزندخواندگی» را دارند.
این مسیر، درگاهی به سوی یک خانه‌ جدید و گامی برای داشتن خانواده‌ای واقعی‌ست.
خانواده‌ای که اگرچه به ظاهر همخون نیست، اما مانند یک خانواده‌ی واقعی سرشار از مهر و آماده‌ی خواستن باشد.
دو خواهری که زمانی بی‌پناه رها شدند، امروز در انتظار خانه‌ و خانواده‌ای هستند که پذیرای وجود پرمهرشان باشد و درگاه ورودشان به زندگی جدید را فراهم کند. لاله و نارون شخصیتی حمایت‌گر دارند؛ آرام، پذیرا و همراه. خانواده‌ی مهربانی که پذیرای آنها شود؛ از ادب، نجابت و مهرشان شگفت زده خواهد شد.

بلوط

*بلوط، کودک پرتاب‌شده در تندباد روزگار*

 بلوط، دختری باهوش و بااخلاق، در خانواده‌ای تحصیل‌کرده به دنیا آمد، اما از آنجا که ازدواج پدر و مادرش با مخالفت‌های خانواده‌هایشان همراه بود، آن‌ها مجبور شدند به تهران فرار کنند. خانواده‌ای که حالا با سه فرزند روزگار می‌گذراندند، دچار طوفان خانمان‌سوز اعتیاد شد و از آنجا که هر دوی والدین اسیر غول دود شده بودند، به دلیل ارتکاب جرائم و مشکلات قانونی راهی زندان شدند. خانواده از هم پاشید و فرزندان آواره خیابان‌های تهران شدند. در این میان، بلوط و برادر کوچکش به بهزیستی سپرده شدند و برادر بزرگ‌تر نزد جد پدری ماند. این تجربه تلخ، بلوط را به گونه‌ای پرورش داد تا دخترکی به این کوچکی، قلبی بزرگ، درک بالا و روحیه‌ای قوی داشته باشد.

* حال — «خانه آوا، پرورش خلاقیت و اعتماد»*

بلوط در تیر ۱۴۰۲ به خانه آوا آمد. فاقد مدارک هویتی بود، اما با تلاش مربیان، در مدرسه ثبت‌نام شد و با نمرات عالی مسیر تحصیلش را با موفقیت پیش برد. او از نعمت سلامت جسمی و روانی برخوردار است، اخلاق و رفتار مثال‌زدنی دارد و همواره با اهالی خانه آوا در نهایت بزرگواری و درایت رفتار می‌کند. با تصمیم مددکار، بلوط چند بار برای ملاقات با مادر به زندان رفت، اما مادر تمایلی به دیدار او نداشت و این تجربه بر خاطرات تلخ او افزود و سپس با تصمیم دادگاه، حضانت از پدر سلب شد. بلوط از اینکه برادر کوچک به فرزندخواندگی پذیرفته شده‌است، شادی و آرامشی را حس کرد که او را به آینده‌ای بهتر امیدوار می‌کند.

*فردا — «بلوط، مسیر خلاقیت و امید»*

بلوط امروز یکی از اعضای خلاق و فعال خانه آواست؛بسیارعلاقمند به ورزش است و در فعالیت‌های گروهی حضور پررنگی دارد. داستان زندگی او نشانه‌‌ی خوبی‌ست برای یادآوری اینکه حتی پس از بزرگ‌ترین مشکلات خانوادگی، کودکان می‌توانند شکوفا شوند، با حمایت جامعه، امنیت و اعتماد را تجربه کنند و مسیر روشن و امیدوارکننده‌ای در پیش بگیرند. بلوط با مسئولیت‌پذیری و خلاقیت همیشگی‌اش، تلاش می‌کند از فرصت مهارت‌آموزی در خانه‌ی آوا استفاده کند و هر روز کمی بیشتر به آینده‌ای روشن نزدیک شود.

یاس

*بخش اول: یاس، دختر بادهای غربی*

یاس در ایلام، میان کوه‌ها و بادهای غربی به دنیا آمد. پنج‌ساله بود که مادرش را در سانحه‌ای تلخ از دست داد. پدر، درگیر اعتیاد بود؛ حضوری کم‌رنگ و ناپایدار.
و روزهای پس از آن، زندگی به گونه‌ای پیش رفت که خانه‌ای برای یاس باقی نماند. پدر و دختر، بی‌‌سرپناه شدند و شب‌ها را زیر سقف آسمان گذراندند تا آن‌که عمه، پس از آگاهی از وضعیت آن‌ها، خود را به تهران رساند، یاس را نزد خود برد و تا پایان کلاس چهارم از او نگهداری کرد.
اما فشارهای مالی، دشواری‌های زندگی و حضور نامتعادل پدر سبب شد عمه ناگزیر شود یاس را به سازمان بهزیستی بسپارد.

 

*بخش دوم :خانه‌ای به رنگ یاس*

دختری با نامی سپید و گذشته‌ای تیره و سخت، روحی شکننده و خلقی ناپایدار در تیرماه ۱۴۰۲ به خانه آوا آمد. پزشکان برای یاس دارو تجویز کردند و جلسات روان‌درمانی آغاز شد.
اگرچه در آغاز، یاس همچون پرنده‌ای خاموش بود، اما کم‌کم در فضای آرام و مراقب خانه آوا، بارقه‌هایی از علاقه و استعداد در او نمایان گشت. نقاشی، نخستین زبانی بود که از درونش برخاست. رنگ‌ها، شکل‌ها و خطوط از چیزهایی سخن گفتند که یاس تا پیش از آن زبانی برای گفتن‌شان نمی‌شناخت.
و از آن پس کلاس‌های هنر در خانه‌ی آوا راهی شد برای بیان احساس و درک آرامش: مکرومه‌بافی؛ گره‌هایی منظم که حالا یاس، با آموختن آن به هنر دل‌سپرده است؛ با دقتی کودکانه و عشقی عمیق آرام‌آرام می‌بافد و زیبایی خلق می‌کند.

 

 

*بخش سوم: راهی به سوی خانه*

خانه آوا برای یاس نه‌تنها سرپناه، که بستری برای شکوفایی بود. او در کنار دوستانش، به آرامی معنای امنیت را بازیافت و زندگی را تمرین کرد.
اما در اردیبهشت ۱۴۰۴، یاس خبر از دست رفتن پدر را شنید. غم در سکوت آمد؛ بی‌کلام، اما سنگین.
اما این پایان نبود. عمه بار دیگر قدم پیش گذاشت. این بار با آمادگی، با پذیرش مسئولیت و با تصمیمی ریشه‌دار. ارزیابی‌های روان‌شناسی انجام شد و عمه صلاحیت بازپیوند را دریافت کرد.
یاس، با آن‌که دلبسته‌ی دوستانش بود، اما به آرامی آماده‌ی بازگشت شد. اکنون در خانه آوا، جلسات آماده‌سازی برای بازپیوند در حال برگزاری است. آینده هنوز نامعلوم اما روشن‌تر از گذشته است.
یاس، دختری که روزی هیچ نداشت، اکنون در آستانه‌ی داشتن دوباره‌ی یک خانواده است
و خانه آوا، همچنان همراه اوست؛ زیرا آوا همیشه می‌خواهد برای کودکان بی‌صدا، صدایی دوباره باشد.

بید مجنون

*قسمت اول: آن‌سوی بید مجنون*

بید مجنون قد کشیده؛
درختی با اسم و حالی شبیه خودش؛ با ریشه‌هایی زخمی، تنه‌ای تنها و شاخه‌هایی خم‌شده از درد.

او دختری‌ست که زندگی‌اش از دل تصمیم‌هایی آمده که خودش هیچ‌وقت نگرفته؛ تصمیم‌هایی درباره جدایی، طرد شدن و فراموشی.

پدر و مادرش هر دو جدا از هم زندگی تازه‌ای ساخته‌اند؛ با آدم‌های تازه و فرزندان تازه.
و اما بید مجنون…
در هیچ‌کدام از این زندگی‌ها جایی نداشته است.

مدتی نزد پدربزرگ و مادربزرگ پدری زندگی کرد، اما پس از فوت آن دو بر اثر کرونا، به خانه مادربزرگ مادری سپرده شد و پس از مدتی سرطان، آن‌ خانه را هم برایش ناپایدار کرد.

درست در یازده‌سالگی، زمانی که جهان باید برایش امن باشد، وارد مرحله‌ای تازه شد؛ جایی نه شبیه خانه، نه شبیه آغوش… بهزیستی، فقط پناهگاهی موقت!

 

قسمت دوم: *جایی از جنس دوست داشته‌شدن*

آوا فقط یک خانه نیست؛ آغوشی‌ست بزرگ، برای بچه‌هایی که آغوش نداشته‌اند. هر کسی در دل خانه‌ی آوا جایگاهی دارد و وجودش باارزش است. اینجا کودکان از هم متمایزند؛ نه فقط به‌خاطر سختی‌های متفاوتی که تحمل کرده اند، بلکه برای هر آن‌چه که هستند: قوی، آسیب‌دیده، باهوش یا مدیر.

بید مجنون به چشم خود دید که در خانه‌ی آوا برای آموزش، تغذیه‌ و اوقات فراغت کودکان برنامه‌ریزی می‌شود، سلامت جسم و روان بچه‌ها اهمیت دارد و به پیشرفت تحصیلی آنها توجه می‌شود. او کم‌کم باور کرد که دیگر تنها نیست؛ با علاقمندی‌ها و‌ استعدادهایش آشنا شد و حال دلش را فهمید. کلاس کاراته‌ برایش نمونه‌ای از رسیدن به آرزو‌ها بود.

برای بید مجنون آوا فقط یک سقف نیست؛ ساختاری‌ست با مدیری مهربان، حامی و مسئول. بانویی که پشت تصمیم‌های فرزندان آوا ایستاده، از رویاهایشان حمایت کرده و روزهای سختی و خستگی‌‌شان را صبورانه همراهی کرده است.

وقتی از خانه‌ی امن سخن گفته می‌شود، یعنی جایی که کودک می‌تواند اشتباه کند، تجربه بیاموزد و بی‌آنکه بترسد، تصمیم بگیرد. آوا دقیقاً چنین جایی‌ست.

در این خانه، بید مجنون هم مثل بقیه فرزندان آوا مسئولیت‌هایی دارد. در تصمیم‌گیری‌ها شریک بوده است، احساساتش جدی گرفته می‌شود و حالا به خوبی درک می‌کند که «خواستنی بودن» یک حق است نه لطف.

 

*قسمت سوم: نامه‌ای به فردایی بهتر*

بید مجنون، بعد از سال‌ها بی‌کسی و گذر از روزهای سخت، حالا در خانه آوا زندگی تازه‌ای دارد. او دیگر یک کودک ضعیف و تنها نیست؛ نوجوانی‌ست که درد را فهمیده، تنهایی را تجربه کرده است و حالا می‌داند که دوست‌داشته شدن چه حس خوبی به آدمها می‌دهد.

او یاد گرفته‌است که می‌تواند انتخاب کند و حرف بزند؛ نه از موضع ضعف، بلکه از جایگاهی که برای خوذش ساخته است. جایگاه دختری نوجوان که دیده می‌شود، شنیده می‌شود و حالا آماده‌ی پرواز است.
بید مجنون با شجاعت نامه‌ای خطاب به قاضی دادگاه نوشته است. نامه‌ای از جنس صداقت و امید؛ صدایی از دل زنی کوچک که جسورانه از عشق به زندگی می‌گوید:

«پس از مشاوره و بررسی شرایط خودم متوجه شدم که خانواده‌ام من را نمی‌خواهند.
من هم تصمیم گرفتم از مسئولین بهزیستی درخواست کنم برایم خانواده‌ای مناسب پیدا کنند. دوست دارم با یک خانواده زندگی کنم.
و دوست دارم مادربزرگم را ببینم…»

این نامه یک درخواست ساده نیست. نشانه‌ای است از قدرت تصمیم‌گیری و احساس مسئولیت؛ هدیه‌ای است از خانه آوا، جایی که بید مجنون آموخته است چگونه با وجود تمام سختی‌ها امیدوار بماند و به فردایی بهتر بیندیشد.

خانه آوا، که تا امروز امن‌ترین پناهگاه بید مجنون بوده است، هنوز هم در مسیر زندگی حامی‌ اوست و همراهش در هر قدم به سوی آینده. آوا می‌خواهد صدای کودکان بی‌صدا باشد و صدای بید مجنون را به گوش مهربانان این شهر برساند.

نسترن

*نسترن، گلی که از تاریکی به روشنی می‌رسد*

نسترن در دنیایی خاکستری چشم به جهان باز کرد. دنیایی که گاهی بیش از حد ساکت بود و گاهی پر بود از دود و صداهایی که نمی‌خواست بشنود. از همان ابتدا یاد گرفت که برای پیدا کردن راه، باید خودش چراغی در دل تاریکی روشن کند.

کودکی‌اش پر از چالش و پیچ‌وخم بود؛ لحظه‌هایی که نمی‌دانست قدم بعدی به کجا می‌رسد… مسیرش همیشه ساده نبود، اما نسترن یاد گرفت که حتی در سخت‌ترین روزها هم می‌شود به امید چنگ زد.

گاهی زندگی او را به گوشه‌ای می‌برد که فکر می‌کرد راهی برای برگشت نیست. اما انگار همیشه جایی نوری کوچک برایش روشن می‌شد. سوال‌های زیادی در ذهنش بود، اما مهم‌ترینشان این بود که آیا هنوز هم می‌شود راهی به سوی روشنی پیدا کرد؟

*آغاز دوباره، من امید را زندگی می‌کنم*

وقتی نسترن به خانه آوا آمد، هیچ‌چیز برایش مشخص نبود. نمی‌دانست باید چه انتظاری از زندگی گروهی در این خانه‌ی جدید داشته باشد. به زودی آرامشی را لمس کرد که تا قبل از آن هیچ‌وقت تجربه نکرده بود. خانه آوا، فضای متفاوتی داشت؛ خبری از دیوارهای سرد و بی‌روح خانه‌های گذشته‌اش نبود. انگار حتی هوای خانه‌ی آوا هم هوای دیگری بود. نفس کشیدن در اینجا به جای دود، بویی از امید داشت.
نسترن در ابتدای ورودش حس می‌کرد تنهاست؛ گویی دلش در دنیای قدیمی گم شده بود. اما کم‌کم این خانه به او یاد داد که حتی از میان سخت‌ترین روزها هم می‌توان به نور رسید. برای اولین‌بار دید که آدمها بی‌قضاوت نگاهش می‌کنند؛ نه گذشته‌‌ی پر دردش را به رخش می‌کشند و نه اشتباهات گذشته‌اش را. او این‌جا خودش است؛ نسترن!

دوره ابتدایی مدرسه‌ را در خانه‌ی آوا شروع کرد، آن هم درست وقتی که هنوز به اندازه کافی به خودش اعتماد نداشت. اگر چه به خاطر شرایط زندگی‌اش، دیرتر از کودکان دیگر کلاس اول را شروع کرده بود، در خانه آوا، هر روز با کمک معلم‌ها و مربی‌ها، درس می‌خواند و یاد می‌گرفت که چطور با دیگران ارتباط برقرار کند، چطور یک دوست واقعی باشد و مهم‌تر از همه، چطور به خودش ایمان بیاورد. او خیلی زود در میان بچه‌ها جایی برای خود پیدا کرد و حالا بقیه کودکان از او می‌آموختند.
نسترن دیگر آن بچه‌ای که برای زندگی روزمره به کمک نیاز دارد نبود. حالا خودش می‌توانست برای دیگران انگیزه باشد. در کلاس‌ها، در بازی‌ها و حتی در لحظات سخت، نسترن نقش رهبر را به‌دست آورد؛ انگار استعداد و طبیعتش را کشف کرده باشد. چیزی در درونش بود که می‌گفت: “می‌توانم” و این شروع جدید او بود.

*از فراموشی به فردا، در جستجوی خانه واقعی*

نسترن در خانه آوا رشد کرد و دنیای جدیدش دیگر شباهتی به دنیای تاریک گذشته نداشت. او در  خانه آوا یاد گرفت که زندگی فقط رها شدن از گذشته نیست؛ بلکه به ساختن فردا هم وابسته است. او حالا می‌داند که می‌تواند به چیزی فراتر یک کودک آسیب‌دیده تبدیل شود.
این روزها رنگ زندگی‌اش عوض شده است؛ به مدرسه می‌رود، با بچه‌ها بازی می‌کند و در دلش آرزوهایی دارد که تا قبل از این هیچ‌گاه فرصتی برای رسیدن به آنها نداشت. حالا نسترن در خانه آوا، می‌تواند مثل بقیه بچه‌ها به آینده فکر کند و باور داشته باشد که با تلاش، می‌تواند زندگی‌اش را از نو بسازد. خانه‌ی آوا به نسترن کمک کرد که در کنار تحصیل، استعدادها و علاقه‌های خود را کشف کند. او در کلاس‌های مختلف شرکت می‌کند؛ از هنر و موسیقی گرفته تا ورزش و زبان. او دیگر یاد گرفته است که حتی اگر گذشته‌اش پر از درد باشد، باز هم می‌تواند در دنیای جدید جایگاه خود را پیدا کند. این‌جای زندگی‌اش متوجه شده‌است که می‌تواند در هر چیزی که دوست دارد، بهترین باشد.

اما هدف بزرگ خانه‌ی آوا این نبود که نسترن تا همیشه اینجا بماند. مسئولان آوا آرزو داشتند او روزی در یک خانواده واقعی زندگی کند؛ در خانه‌ای پر از محبت و پذیرش، جایی که واقعاً متعلق به او باشد. بالاخره مراحل قانونی سلب حضانت والدین او انجام شد و آوا تلاش کرد تا نسترن را برای فرداهای روشن‌تر آماده کند. اکنون یک خانواده‌ی «میزبان» با مهربانی پذیرای نسترن شده است؛ او میهمان خوش‌صحبتی‌ست که از پذیرایی‌اش سیر نمی‌شوی…
نسترن دیگر یک کودک تنها‌مانده در دنیای تاریک پر پیچ و خم نیست. او یاد گرفته است که چطور مستقل باشد و در هر شرایطی به خود تکیه کند و حالا یک خانه‌ واقعی برای خودش دارد، خانه‌ای که فقط سقف و دیوار نیست؛ پر از عشق و پذیرش است. او خوب می‌داند که می‌تواند یک زندگی جدید بسازد و یک سرنوشت جدید!

زیتون

*آغاز قصه — «زیتون، کودکی میان طوفان»*

زیتون… اسمی که بوی صلح و زندگی می‌ده، اما قصه‌ی این کودک درست از دل طوفان شروع شد. پدر و مادرش از هم جدا شدند و در آبان سال ۹۸، مادر او را به بهزیستی سپرد زیرا قرار بود مدتی به کمپ ترک اعتیاد بستری شود؛ اگرچه خیلی زود در مقابل وسوسه‌ی دود شکست خورد.
از همان کودکی، نشانه‌های بیش‌فعالی و ناتوانی ذهنی همراه زیتون بود؛ نشانه‌هایی که در گذشته‌ی مادرش هم وجود داشت.
انگار زندگی با او بی‌رحم بود. بارها به خاطر اختلال‌های رفتاری در بیمارستان بستری شد و بیش‌فعالی او حتی مدرسه‌ را هم به بن‌بست رسانده بود. مادربزرگ و جدّه‌ی مادری خواستند او را دوباره به آغوش خانواده بازگردانند ولی توانش را نداشتند.
چرخ روزگار به سویی چرخید که زیتون مادرش را هم در حادثه‌ای از دست داد.
گویی داستان زندگی‌اش شبیه قصه‌‌‌ی تنه‌ی درخت زیتون شده‌بود؛ در میانه‌ی وزش بادهای سخت، زخمی اما مقاوم.

*میان راه — «آوا، شاخه‌ای برای آرامش»*

بهمن ۱۴۰۱، خانه آوا برای زیتون تبدیل به سایه‌ساری تازه شد. جایی که اگرچه هنوز یک کودک پرچالش بود، حضور و وجودش ارزش دیده‌شدن و شنیده‌شدن داشت. مربی‌ها با صبری که فقط از دل‌های بزرگ برمی‌آید، پا به پای او ایستادند؛ حتی وقتی موج‌های بیش‌فعالی‌اش کلاس‌ها را به هم می‌ریخت یا معلم‌های خصوصی از دشواری آموزش او می‌گفتند.
زیتون در آوا یاد گرفت هنوز می‌شود دوباره ریشه زد؛ مثل زیتونی که حتی در خاک سخت هم جوانه می‌زند. این خانه برای او نه فقط پناه، که فرصتی بود برای دوباره چشیدن طعم آرامش، حتی اگر کوتاه و گذرا.

 *فردای روشن — «امید، ریشه‌ای ماندگار»*

اما آینده‌ی زیتون، فقط قصه‌ی او نیست؛ قصه‌ی همه‌ی کودکانی است که با اختلال‌های رفتاری و ذهنی زندگی می‌کنند. بچه‌هایی که بیشتر مدرسه‌ها امکانات ویژه‌ای برایشان ندارند، معلم‌ها با سختی زیاد همراهشان می‌شوند و جامعه آن‌ها را بیشتر به چشم دردسر می‌بیند تا فرصت همدلی. بسیاری از این کودکان که شرایطی مشابه زیتون دارند، به‌جای اینکه درک شوند و به سوی رشد و شکوفایی سوق داده شوند، بارها و بارها از جمع رانده می‌شوند.
با این حال، اسم او نشانه‌ی امید است. زیتون یعنی صلح، یعنی ایستادگی. اگر جامعه، نهادها و آدم‌ها دست به دست هم دهند، می‌شود برای زیتون و کودکانی شبیه او آینده‌ای ساخت که در آن از حقوق انسانی بهره‌مند باشند و لبخندشان نه یک اتفاق نادر، بلکه بخشی از زندگی روزمره باشد. آینده‌ای که در آن زیتون مثل درختی ریشه‌دار، پایدار بایستد و سایه‌ی آرامشش را به زندگی برگرداند.

گلایل

خانه، خانواده

شجاعت فقط یک واژه نیست؛ داستانی است که گلایل، دخترک کوچک اما مقاوم ما، هر روز آن را زندگی می‌کند. او خوب می‌داند که دنیا همیشه مهربان نیست. هنوز هم شب‌هایی را به یاد می‌آورد که در تاریکی، به سکوت خانه گوش می‌داد و قلب کوچکش پر از سؤال بود.

همه‌چیز در یک شب تغییر کرد. دری که باز شد، صدایی که شنیده شد، دستی که او و برادرهایش را به سمت دنیایی ناشناخته برد. از آن شب، گلایل فهمید که گاهی، رفتن یعنی دوباره پیدا شدن.

شجاعت در خانه آوا

خانه آوا، جایی شد که گلایل در میان بچه‌ها و مربی‌هایش، در کنار آدم‌هایی که ابتدا برایش غریبه بودند، شروعی تازه را تجربه کرد. با تمام سختی‌ها و زخم‌های گذشته، کم‌کم مسیر خودش را پیدا کرد. با تلاش و پشتکار، کلاس چهارم را با نمره‌های عالی گذراند و حالا کلاس پنجم را شروع کرده است. ما به او قول داده‌ایم که رویاهایش را به واقعیت تبدیل کنیم، اما حقیقت این است که خود گلایل بهتر از هر کسی یاد گرفته که چطور از هیچ، همه‌چیز بسازد، مثل داستان زندگی خودش.

او در کلاس‌های موسیقی و کمک‌آموزشی آوا شرکت می‌کند و هر روز بهتر از قبل می‌شود. حالا در مدرسه هم پیشرفت کرده‌است.

ذهنی خلاق و دست‌هایی ماهر دارد. عاشق ساختن است؛ چه ساختن یک مدار الکترونیکی کوچک باشد، چه آینده‌ای که هنوز در حال شکل‌گیری است.

علاقه‌اش به روباتیک را کشف کرده‌ایم؛ یک نیکوکار مهربان، هزینه‌ کلاس رباتیک خارج از موسسه را می‌پردازد تا در شکوفایی استعداد این فرزند نوجوان سهیم باشد.

گلایل در کارگاه سفالگری آوا، سفال‌هایی می‌سازد که هرکدام قصه‌ای از امید در خود دارند. انگار که هر تکه از سفالش، بازتابی از داستان زندگی خودش است. شاید برای همین است که سفالگری در آوا طرفدار دارد؛ بچه‌ها هر روز قصه‌هایشان را با رنگ و گل می‌سازند و ما از تماشای این خلق شدن‌های کوچک، پر از امید می‌شویم.

گلایل با بچه‌ها و در کنار همیارهای خانه آوا، بازی‌های فکری انجام می‌دهد و یاد گرفته که چطور مسائل را حل کند. اکنون می‌داند که در زندگی، مثل همین بازی‌های فکری، همیشه راه‌حلی وجود دارد؛ فقط باید پیدایش کرد.

دوباره خانه، دوباره خانواده

پدر، اعتیاد را کنار گذاشته و فهمیده‌است که خانواده‌اش به یک مرد قوی نیاز دارد. این روزها تلاش می‌کند؛ برای بچه‌هایش و برای امیدی که هنوز زنده است. او مهارت‌های جدید یاد گرفته و در یک گل‌فروشی کار می‌کند. دسته‌های گلایل را با دقت و عشق می‌چیند، همان‌طور که آرزوی داشتن دوباره خانواده‌اش را در دل می‌چیند. او این روزها تمام تلاشش را می‌کند؛ برای یک آرزو، برای یک حق.

دوباره خانه، دوباره خانواده، دوباره لبخند

ما برای این کنار هم بودن زیبا، تمام سعی‌مان را می‌کنیم. می‌خواهیم گلایل، برادرانش و پدرشان را دوباره کنار هم ببینیم؛ در خانه‌ای گرم و امن. این اتفاق با کمک قلب‌های بزرگ شما ممکن می‌شود. در خانه آوا، ما تلاش می‌کنیم که داشتن یک خانواده، دیگر برای گلایل، برادرانش و پدرش فقط یک آرزو نباشد.

این داستان ادامه دارد..

چنار

*چنار سایه‌های گذشته، در دل تاریکی هجرت*

چنار، کودکی‌ست با چشم‌هایی که قصه‌های زیادی برای گفتن دارند. از همان سال‌های اول زندگی، روزگار با او مهربون نبود؛ کوچ اجباری و خانه‌ای که به جای امنیت و آرامش، پر از تنش بود. اما حالا از همه‌ی آن روزها، فقط یک قاب تار و مبهم در گوشه‌ی ذهن اوست؛ نه چیزی برای ماندن، نه چیزی برای تکرار.

*گام‌های دوباره، از درد به سوی روشنایی*

زمانی که چنار به خانه آوا آمد، تنها شش سال داشت و در دلش دردهای فراوانی نهفته بود. تحت نظر روانشناس و روانپزشک قرار گرفت و به مدت یک سال، داروهای روانپزشکی مصرف کرد. به تدریج، او از یک کودک بی‌صدا و در خود فرو رفته، تبدیل شد به دختر پر شوری که می‌تواند با دیگران ارتباط برقرار کند. به خاطر شرکت در کلاس‌های آموزشی خانه آوا، حالا به راحتی در جمع‌های دوستانه حاضر می‌شود و با شیطنت‌های کودکانه‌اش شادی را در فضای خانه می‌پراکند. چنار نه تنها از نظر روانی، بلکه از نظر جسمی نیز پیشرفت چشمگیری داشته است. جراحی‌هایی که بر دست و پای او انجام شد، وضعیت جسمانی‌اش را بهبود بخشید و مشکلاتی که روزگاری از رشد طبیعی او جلوگیری می‌کرد، در حال درمان است. اما مهم‌تر از همه، چنار به طور قابل توجهی توانسته است از آسیب‌های گذشته‌اش فاصله بگیرد و در مسیر بهبودی قرار گیرد.

*آینده‌ای روشن، گام‌های امید*

گاهی خنده‌ها و بازیگوشی‌های چنار را تماشا می‌کردم و باورمان نمی‌شد که او همان دختر غمگینی‌ست که روزی ناامید و نحیف به خانه آوا آمد. آینده‌ای که روزگاری برایش تاریک و مبهم به نظر می‌رسید، حالا با نور امید روشن است. خانه آوا با مشاوره‌های منظم روانشناسی و آموزش هنرها و مهارت‌های مختلف، به چنار کمک کرد تا گام به گام به سوی استقلال پیش برود. هر روز، چنار یاد می‌گرفت که چگونه با تمام مشکلات گذشته‌اش مواجه شود و به روزهای پیش‌رو نگاه کند. با تلاش مسئولان خانه‌ی آوا چنار برای “طرح میزبان” آماده شد و خانواده‌ای مهربان او را در کنار خود پذیرفت. چنار لحظه‌های شیرین و پرشور شادابی کودکانه‌اش را به آن خانواده هدیه داده‌است و حالا که زندگی در یک خانواده‌ی حمایت‌گر را تجربه می‌کند و تمرین می‌کند، امیدواریم توانسته باشیم او را به سمتی هدایت کنیم که در جامعه فردی مستقل، توانمند و قدردان باشد.

سپیدار

*سپیدار: از سایه‌های گذشته به دنیای جدید*

سپیدار از همان روزهای اول زندگی، در میان سایه‌هایی مبهم چشم به دنیایی باز کرد که برایش امن نبود، اگرچه او با چشمانی کوچک و قلبی پر از امید، به روشنی‌های دوردست خیره می‌شد.
 
روزهای اول پر از بی‌قراری و خانه‌به‌دوشی بود. شب‌هایی که سرما تا عمق جانش می‌رسید و روزهایی که مادر با چشمانی خسته، به دنبال سرپناهی برای او می‌گشت. گاهی سایه‌ای از امید می‌آمد، اما زود محو می‌شد. زندگی در گذر بود؛ مثل مسیری که هیچ نشانی از مقصد نداشت.

اما قصه سپیدار قصه‌ای نیست که در تاریکی بماند. هر طلوع، فرصتی تازه بود و او در دل همان سایه‌ها، آرام‌آرام یاد گرفت که چطور ریشه بدواند و بایستد و چگونه به سمت نوری که انتظارش را می‌کشید، قدم بردارد.


امیدی بی‌پایان در مسیر تحول و کشف، از دل تاریکی‌های گذشته

دست سرنوشت کار خودش را کرد. در روزی که همه چیز ناامیدکننده به نظر می‌آمد، مادر و پدر سپیدار به کمپ‌های ترک اعتیاد منتقل شدند و سپیدار به بهزیستی منتقل شد و در مسیری نو قدم گذاشت؛ اگرچه هنوز هیچ تصوری از این مسیر جدید نداشت.

وقتی سپیدار وارد خانه آوا شد، تنها 7 سال داشت؛ اما چشمانش دنیاهای زیادی را دیده بود. دنیاهایی که هیچ کودکی نباید به آن‌ها آشنا شود. در روزهایی که همه چیز برایش تاریک و بی‌رحم بود، خانه آوا به او وعده‌‌ی نور و آرامش داد. در این مکان جدید، سپیدار به آرمی نخستین قدم‌هایش را در دنیایی تازه‌ برمی‌داشت.

اولین اقدام مهم خانه‌ی آوا گرفتن شناسنامه‌‌ی سپیدار بود؛ آنقدر از داشتن شناسنامه خوشحال شده بود که هر روز می‌آمد و می‌گفت:” می‌شه شناسنامه‌م رو بدین ببینم؟” شناسنامه نمادی از هویت جدیدش بود که از داشتن آن محروم مانده بود. انگار تماشای روزانه‌ی شناسنامه‌ به او یادآوری می‌کرد که وجود دارد، یک نام دارد، و مهمتر از هر چیزی، حق زندگی کردن دارد؛ حق خلق امید و رویا.

سپیدار دبستان را آغاز کرد. شروعی که او را از دنیای ناشناخته و پر از ترس گذشته به دنیای پر از شناخت و یادگیری منتقل می‌کرد. البته این مسیر آسان نبود. سپیدار دچار اختلال نقص توجه و بیش‌فعالی بود. مشکلی که مدتها با آن دست و پنجه نرم کرده بود اما تا قبل از ورود به خانه آوا کسی به آن توجه نکرده بود. ولی این مشکلات نمی‌توانستند نور و شادابی که در دل سپیدار ما نهفته بود را خاموش کنند. با درمان‌های دارویی و کار درمانی، سپیدار کم کم توانست بر مشکلاتش غلبه کند.
در خانه آوا، بازی، یادگیری و کشف دنیاهای جدید بخش جدایی‌ناپذیر زندگی سپیدار شد. او در کنار دیگر بچه‌ها، شکل تازه‌ای از بازی و خنده را کشف کرد. چشمانش همیشه پر از شور و اشتیاقی بود که از تمام وجودش می‌جوشید. هر بازی برای سپیدار یک چالش بود؛ فرصتی برای کشف، تجربه و یادگیری. بازی‌های فکری، هر بار به او نشان می‌داد که در دنیای بزرگ‌تر هم همیشه راه‌حلی وجود دارد؛ فقط باید آن را پیدا کرد.
او حالا با اشتیاق غذا می‌خورد؛ گویی هر لقمه برایش یک تجربه جدید است؛ تجربه لمس زندگی. هر غذایی که می‌چشد، برای او یک کشف جدید است؛ کشف طعم‌ها، رنگ‌ها و آواها سرچشمه‌ی تازه‌ای از لذت و خوشحالی‌است. این همان اشتیاق به تجربه و آزمایش است که در دنیای بزرگ‌تر او هم وجود دارد.
آوا خانه‌ای‌ست پر از محبت، درک و حمایت. جایی که سپیدار می‌آموزد تا به آینده‌اش نگاه کند و رویاهایش را بسازد. این روزها که سپیدار در خانه آوا زندگی می‌کند، قلبش پر از امید و دنیایش روشن‌تر از همیشه است. در اینجا از سپیدار حمایت می‌شود تا در تحصیل پیشرفت کند و استعدادها و علاقه‌مندی‌های خود را کشف کند و در کنار فعالیت‌های مختلف، سپیدار در تلاش است تا استقلال را بیاموزد.

 

*بازگشتی که نبود*

پدر و مادر سپیدار خواستار بازگشت دخترشان شدند و آوا برای تامین نیازهایشان خانه و وسایلی فراهم کرد. اما خیلی زود، اعتیاد دوباره روزهای آنان را بلعید. خانه فروخته شد، امیدها دود شد و این‌بار سپیدار برای همیشه از آنها جدا شد.

 

 

*فرزند سایه‌های دیروز، آوای تحول امروز*

این روزها سپیدار دیگر فرزند سایه‌های گذشته نیست. پس از سلب حضانت او از والدینش، خانه‌ی آوا دختری مستقل، با چشم‌انداز آینده‌ای پر امید از او ساخته است. کلاس‌های متنوع آموزشی، بازی‌هایی برای توانمندسازی، کتابخانه‌‌ و تمام تجهیزات آوا که در اختیار اوست، همه در راستای آماده‌سازی سپیدار برای فردایی روشن هستند.

حالا دیگر روزهای بی‌خانمانی او گذشته‌است؛ سپیدار دیگر نگران نیست که مبادا غذا تمام شود. او در خانه آوا از دنیایی بی‌رحم به دنیای پر از یادگیری و سرگرمی وارد شد؛ به خانه‌ای که کارش محبت و حمایت است؛ جایی که می‌توان رویاها را واقعی کرد.
این روزها نگاه سپیدار روشن‌تر از همیشه است. فرصت دارد استعدادها و علاقه‌مندی‌های خود را کشف کند و در مدرسه پیشرفت کند. می‌تواند خیالش راحت باشد از اینکه فردا هم غذا و لباس و لوازم زندگی برایش فراهم است.
ما امید داریم که خانواده‌ای پرمهر او را به فرزندخواندگی بپذیرد و روزگارش را لبریز از عشق کند. سپیدار اکنون آماده و منتظر است تا خانه‌ و خانواده‌ای جدید پناه و تکیه‌گاه او شود؛ جایی که هر روزش پر است از کشف‌ها و تجربه‌های جدید کودکانه. او می‌تواند با آوای کودکانه‌اش شادی را به خانواده‌ی جدید هدیه دهد.
حتا یک خانواده‌ی میزبان می‌تواند به این صفای کودکانه آغوش بگشاید و این مهمان شیرین‌زبان و پرشور را پذیرا شود. سپیدار شادتر از همیشه خواهد بود اگر بداند که آوایش به گوش مهربانان این شهر می‌رسد.