*نسترن، گلی که از تاریکی به روشنی می‌رسد*

نسترن در دنیایی خاکستری چشم به جهان باز کرد. دنیایی که گاهی بیش از حد ساکت بود و گاهی پر بود از دود و صداهایی که نمی‌خواست بشنود. از همان ابتدا یاد گرفت که برای پیدا کردن راه، باید خودش چراغی در دل تاریکی روشن کند.

کودکی‌اش پر از چالش و پیچ‌وخم بود؛ لحظه‌هایی که نمی‌دانست قدم بعدی به کجا می‌رسد… مسیرش همیشه ساده نبود، اما نسترن یاد گرفت که حتی در سخت‌ترین روزها هم می‌شود به امید چنگ زد.

گاهی زندگی او را به گوشه‌ای می‌برد که فکر می‌کرد راهی برای برگشت نیست. اما انگار همیشه جایی نوری کوچک برایش روشن می‌شد. سوال‌های زیادی در ذهنش بود، اما مهم‌ترینشان این بود که آیا هنوز هم می‌شود راهی به سوی روشنی پیدا کرد؟

*آغاز دوباره، من امید را زندگی می‌کنم*

وقتی نسترن به خانه آوا آمد، هیچ‌چیز برایش مشخص نبود. نمی‌دانست باید چه انتظاری از زندگی گروهی در این خانه‌ی جدید داشته باشد. به زودی آرامشی را لمس کرد که تا قبل از آن هیچ‌وقت تجربه نکرده بود. خانه آوا، فضای متفاوتی داشت؛ خبری از دیوارهای سرد و بی‌روح خانه‌های گذشته‌اش نبود. انگار حتی هوای خانه‌ی آوا هم هوای دیگری بود. نفس کشیدن در اینجا به جای دود، بویی از امید داشت.
نسترن در ابتدای ورودش حس می‌کرد تنهاست؛ گویی دلش در دنیای قدیمی گم شده بود. اما کم‌کم این خانه به او یاد داد که حتی از میان سخت‌ترین روزها هم می‌توان به نور رسید. برای اولین‌بار دید که آدمها بی‌قضاوت نگاهش می‌کنند؛ نه گذشته‌‌ی پر دردش را به رخش می‌کشند و نه اشتباهات گذشته‌اش را. او این‌جا خودش است؛ نسترن!

دوره ابتدایی مدرسه‌ را در خانه‌ی آوا شروع کرد، آن هم درست وقتی که هنوز به اندازه کافی به خودش اعتماد نداشت. اگر چه به خاطر شرایط زندگی‌اش، دیرتر از کودکان دیگر کلاس اول را شروع کرده بود، در خانه آوا، هر روز با کمک معلم‌ها و مربی‌ها، درس می‌خواند و یاد می‌گرفت که چطور با دیگران ارتباط برقرار کند، چطور یک دوست واقعی باشد و مهم‌تر از همه، چطور به خودش ایمان بیاورد. او خیلی زود در میان بچه‌ها جایی برای خود پیدا کرد و حالا بقیه کودکان از او می‌آموختند.
نسترن دیگر آن بچه‌ای که برای زندگی روزمره به کمک نیاز دارد نبود. حالا خودش می‌توانست برای دیگران انگیزه باشد. در کلاس‌ها، در بازی‌ها و حتی در لحظات سخت، نسترن نقش رهبر را به‌دست آورد؛ انگار استعداد و طبیعتش را کشف کرده باشد. چیزی در درونش بود که می‌گفت: “می‌توانم” و این شروع جدید او بود.

*از فراموشی به فردا، در جستجوی خانه واقعی*

نسترن در خانه آوا رشد کرد و دنیای جدیدش دیگر شباهتی به دنیای تاریک گذشته نداشت. او در  خانه آوا یاد گرفت که زندگی فقط رها شدن از گذشته نیست؛ بلکه به ساختن فردا هم وابسته است. او حالا می‌داند که می‌تواند به چیزی فراتر یک کودک آسیب‌دیده تبدیل شود.
این روزها رنگ زندگی‌اش عوض شده است؛ به مدرسه می‌رود، با بچه‌ها بازی می‌کند و در دلش آرزوهایی دارد که تا قبل از این هیچ‌گاه فرصتی برای رسیدن به آنها نداشت. حالا نسترن در خانه آوا، می‌تواند مثل بقیه بچه‌ها به آینده فکر کند و باور داشته باشد که با تلاش، می‌تواند زندگی‌اش را از نو بسازد. خانه‌ی آوا به نسترن کمک کرد که در کنار تحصیل، استعدادها و علاقه‌های خود را کشف کند. او در کلاس‌های مختلف شرکت می‌کند؛ از هنر و موسیقی گرفته تا ورزش و زبان. او دیگر یاد گرفته است که حتی اگر گذشته‌اش پر از درد باشد، باز هم می‌تواند در دنیای جدید جایگاه خود را پیدا کند. این‌جای زندگی‌اش متوجه شده‌است که می‌تواند در هر چیزی که دوست دارد، بهترین باشد.

اما هدف بزرگ خانه‌ی آوا این نبود که نسترن تا همیشه اینجا بماند. مسئولان آوا آرزو داشتند او روزی در یک خانواده واقعی زندگی کند؛ در خانه‌ای پر از محبت و پذیرش، جایی که واقعاً متعلق به او باشد. بالاخره مراحل قانونی سلب حضانت والدین او انجام شد و آوا تلاش کرد تا نسترن را برای فرداهای روشن‌تر آماده کند. اکنون یک خانواده‌ی «میزبان» با مهربانی پذیرای نسترن شده است؛ او میهمان خوش‌صحبتی‌ست که از پذیرایی‌اش سیر نمی‌شوی…
نسترن دیگر یک کودک تنها‌مانده در دنیای تاریک پر پیچ و خم نیست. او یاد گرفته است که چطور مستقل باشد و در هر شرایطی به خود تکیه کند و حالا یک خانه‌ واقعی برای خودش دارد، خانه‌ای که فقط سقف و دیوار نیست؛ پر از عشق و پذیرش است. او خوب می‌داند که می‌تواند یک زندگی جدید بسازد و یک سرنوشت جدید!