*قسمت اول: آن‌سوی بید مجنون*

بید مجنون قد کشیده؛
درختی با اسم و حالی شبیه خودش؛ با ریشه‌هایی زخمی، تنه‌ای تنها و شاخه‌هایی خم‌شده از درد.

او دختری‌ست که زندگی‌اش از دل تصمیم‌هایی آمده که خودش هیچ‌وقت نگرفته؛ تصمیم‌هایی درباره جدایی، طرد شدن و فراموشی.

پدر و مادرش هر دو جدا از هم زندگی تازه‌ای ساخته‌اند؛ با آدم‌های تازه و فرزندان تازه.
و اما بید مجنون…
در هیچ‌کدام از این زندگی‌ها جایی نداشته است.

مدتی نزد پدربزرگ و مادربزرگ پدری زندگی کرد، اما پس از فوت آن دو بر اثر کرونا، به خانه مادربزرگ مادری سپرده شد و پس از مدتی سرطان، آن‌ خانه را هم برایش ناپایدار کرد.

درست در یازده‌سالگی، زمانی که جهان باید برایش امن باشد، وارد مرحله‌ای تازه شد؛ جایی نه شبیه خانه، نه شبیه آغوش… بهزیستی، فقط پناهگاهی موقت!

 

قسمت دوم: *جایی از جنس دوست داشته‌شدن*

آوا فقط یک خانه نیست؛ آغوشی‌ست بزرگ، برای بچه‌هایی که آغوش نداشته‌اند. هر کسی در دل خانه‌ی آوا جایگاهی دارد و وجودش باارزش است. اینجا کودکان از هم متمایزند؛ نه فقط به‌خاطر سختی‌های متفاوتی که تحمل کرده اند، بلکه برای هر آن‌چه که هستند: قوی، آسیب‌دیده، باهوش یا مدیر.

بید مجنون به چشم خود دید که در خانه‌ی آوا برای آموزش، تغذیه‌ و اوقات فراغت کودکان برنامه‌ریزی می‌شود، سلامت جسم و روان بچه‌ها اهمیت دارد و به پیشرفت تحصیلی آنها توجه می‌شود. او کم‌کم باور کرد که دیگر تنها نیست؛ با علاقمندی‌ها و‌ استعدادهایش آشنا شد و حال دلش را فهمید. کلاس کاراته‌ برایش نمونه‌ای از رسیدن به آرزو‌ها بود.

برای بید مجنون آوا فقط یک سقف نیست؛ ساختاری‌ست با مدیری مهربان، حامی و مسئول. بانویی که پشت تصمیم‌های فرزندان آوا ایستاده، از رویاهایشان حمایت کرده و روزهای سختی و خستگی‌‌شان را صبورانه همراهی کرده است.

وقتی از خانه‌ی امن سخن گفته می‌شود، یعنی جایی که کودک می‌تواند اشتباه کند، تجربه بیاموزد و بی‌آنکه بترسد، تصمیم بگیرد. آوا دقیقاً چنین جایی‌ست.

در این خانه، بید مجنون هم مثل بقیه فرزندان آوا مسئولیت‌هایی دارد. در تصمیم‌گیری‌ها شریک بوده است، احساساتش جدی گرفته می‌شود و حالا به خوبی درک می‌کند که «خواستنی بودن» یک حق است نه لطف.

 

*قسمت سوم: نامه‌ای به فردایی بهتر*

بید مجنون، بعد از سال‌ها بی‌کسی و گذر از روزهای سخت، حالا در خانه آوا زندگی تازه‌ای دارد. او دیگر یک کودک ضعیف و تنها نیست؛ نوجوانی‌ست که درد را فهمیده، تنهایی را تجربه کرده است و حالا می‌داند که دوست‌داشته شدن چه حس خوبی به آدمها می‌دهد.

او یاد گرفته‌است که می‌تواند انتخاب کند و حرف بزند؛ نه از موضع ضعف، بلکه از جایگاهی که برای خوذش ساخته است. جایگاه دختری نوجوان که دیده می‌شود، شنیده می‌شود و حالا آماده‌ی پرواز است.
بید مجنون با شجاعت نامه‌ای خطاب به قاضی دادگاه نوشته است. نامه‌ای از جنس صداقت و امید؛ صدایی از دل زنی کوچک که جسورانه از عشق به زندگی می‌گوید:

«پس از مشاوره و بررسی شرایط خودم متوجه شدم که خانواده‌ام من را نمی‌خواهند.
من هم تصمیم گرفتم از مسئولین بهزیستی درخواست کنم برایم خانواده‌ای مناسب پیدا کنند. دوست دارم با یک خانواده زندگی کنم.
و دوست دارم مادربزرگم را ببینم…»

این نامه یک درخواست ساده نیست. نشانه‌ای است از قدرت تصمیم‌گیری و احساس مسئولیت؛ هدیه‌ای است از خانه آوا، جایی که بید مجنون آموخته است چگونه با وجود تمام سختی‌ها امیدوار بماند و به فردایی بهتر بیندیشد.

خانه آوا، که تا امروز امن‌ترین پناهگاه بید مجنون بوده است، هنوز هم در مسیر زندگی حامی‌ اوست و همراهش در هر قدم به سوی آینده. آوا می‌خواهد صدای کودکان بی‌صدا باشد و صدای بید مجنون را به گوش مهربانان این شهر برساند.