*آغاز قصه — «اقاقیا، شکوفه‌ای در میان سرمای نخواستن»*

اقاقیا، دختری کوچک با قلبی پر از شور زندگی، درست زمانی که دنیا وجود نازنینش را قدر نمیدانست چشم به زندگی گشود. والدینش از هم جدا شدند و پدرش گرفتار اعتیاد شد. یکی از برادرهایش را به بهزیستی سپردند و اقاقیا برای مدتی تنها و بی‌پناه ماند. وقتی پلیس او را پیدا کرد و به مادرش خبر داد، مادر گفت نمی‌خواهدش! با این حال، گویی اقاقیا سردی این رابطه را باور نداشت. در دل کوچکش، نور امید هنوز زنده بود؛ مثل غنچه‌ای که حتی در طوفان نیز شکوفا می‌شود.

*میان راه — «آوا، خانه‌ی دوم»*

قدمهای کوچک اقاقیا، مهر ۱۴۰۱ به خانه آوا رسید؛ جایی که زندگی روی دیگرش را به او‌ نشان داد. با وجود مشکلات جسمانی شدید، که همگی از اضطراب و تنهایی‌اش ناشی شده بود، مسئولان خانه‌ی آوا با عشق و صبر بی‌پایان کنار او ایستادند و هر روز تلاش کردند تا حالش بهتر شود. مادر چند بار مجوز مرخصی کوتاه مدت اقاقیا را از بهزیستی گرفت، اما هر بار رفتارهایش روح کوچک و لطیف اقاقیا را آزرده می‌کرد تا جاییکه روانشناسان آوا مطمئن شدند مادر صلاحیت نگهداری او را ندارد و حتی توانمند‌سازی و روان‌درمانی مادر نیز سودی نخواهد داشت و دادگاه در نهایت حضانت را از مادر سلب کرد. با تمام این‌ها، خانه‌ی سبز آوا بستری فراهم کرد تا اقاقیا طعم دوستی و گرمای اغوش پرمهر را بچشد. در خانه‌ی آوا، او دوباره خندید و آموخت که می‌شود اعتماد کرد، تکیه کرد و شکوفه زد؛ حتی وقتی زندگی سخت باشد.

*فردای روشن — «شکوفه‌های امید»*

امروز اقاقیا آماده‌ی حضور در طرح میزبان و فرزندخواندگی است؛ آماده‌ی زندگی با پدر و مادر جدیدی که بتوانند پذیرای مهر و شوق کودکانه‌اش باشند و بر دیوار بی‌پناهی و رهاشدگی‌اش رنگ اطمینان و حمایت بزنند. اقاقیا یکی از فرزندان محبوب خانه‌ی آوا است؛ همه‌ی ما را از عشق و شیرین‌زبانی‌اش لبریز می‌کند و یکی از شاگردان خلاق کلاس سفالگری است. اگر اقاقیا را دیدید، احتمالا می‌توانید او را از صدای زیبایش بشناسید.

اما پشت این قصه حقیقتی عمیق‌تر نهفته است: کودکانی مثل اقاقیا که تجربه‌ی رهاشدگی و آسیب‌های روانی و جسمانی داشته‌اند، به حمایت، صبر و عشق بی‌قیدو‌شرط نیاز دارند. هر نگاه مهربان و هر دست یاری‌کننده می‌تواند وجود این کودکان را دوباره سرشار از زندگی کند و آینده‌ای روشن برایشان بسازد.