*بخش اول: یاس، دختر بادهای غربی*

یاس در ایلام، میان کوه‌ها و بادهای غربی به دنیا آمد. پنج‌ساله بود که مادرش را در سانحه‌ای تلخ از دست داد. پدر، درگیر اعتیاد بود؛ حضوری کم‌رنگ و ناپایدار.
و روزهای پس از آن، زندگی به گونه‌ای پیش رفت که خانه‌ای برای یاس باقی نماند. پدر و دختر، بی‌‌سرپناه شدند و شب‌ها را زیر سقف آسمان گذراندند تا آن‌که عمه، پس از آگاهی از وضعیت آن‌ها، خود را به تهران رساند، یاس را نزد خود برد و تا پایان کلاس چهارم از او نگهداری کرد.
اما فشارهای مالی، دشواری‌های زندگی و حضور نامتعادل پدر سبب شد عمه ناگزیر شود یاس را به سازمان بهزیستی بسپارد.

*بخش دوم :خانه‌ای به رنگ یاس*

دختری با نامی سپید و گذشته‌ای تیره و سخت، روحی شکننده و خلقی ناپایدار در تیرماه ۱۴۰۲ به خانه آوا آمد. پزشکان برای یاس دارو تجویز کردند و جلسات روان‌درمانی آغاز شد.
اگرچه در آغاز، یاس همچون پرنده‌ای خاموش بود، اما کم‌کم در فضای آرام و مراقب خانه آوا، بارقه‌هایی از علاقه و استعداد در او نمایان گشت. نقاشی، نخستین زبانی بود که از درونش برخاست. رنگ‌ها، شکل‌ها و خطوط از چیزهایی سخن گفتند که یاس تا پیش از آن زبانی برای گفتن‌شان نمی‌شناخت.
و از آن پس کلاس‌های هنر در خانه‌ی آوا راهی شد برای بیان احساس و درک آرامش: مکرومه‌بافی؛ گره‌هایی منظم که حالا یاس، با آموختن آن به هنر دل‌سپرده است؛ با دقتی کودکانه و عشقی عمیق آرام‌آرام می‌بافد و زیبایی خلق می‌کند.

*بخش سوم: راهی به سوی خانه*

خانه آوا برای یاس نه‌تنها سرپناه، که بستری برای شکوفایی بود. او در کنار دوستانش، به آرامی معنای امنیت را بازیافت و زندگی را تمرین کرد.
اما در اردیبهشت ۱۴۰۴، یاس خبر از دست رفتن پدر را شنید. غم در سکوت آمد؛ بی‌کلام، اما سنگین.
اما این پایان نبود. عمه بار دیگر قدم پیش گذاشت. این بار با آمادگی، با پذیرش مسئولیت و با تصمیمی ریشه‌دار. ارزیابی‌های روان‌شناسی انجام شد و عمه صلاحیت بازپیوند را دریافت کرد.
یاس، با آن‌که دلبسته‌ی دوستانش بود، اما به آرامی آماده‌ی بازگشت شد. اکنون در خانه آوا، جلسات آماده‌سازی برای بازپیوند در حال برگزاری است. آینده هنوز نامعلوم اما روشن‌تر از گذشته است.
یاس، دختری که روزی هیچ نداشت، اکنون در آستانه‌ی داشتن دوباره‌ی یک خانواده است
و خانه آوا، همچنان همراه اوست؛ زیرا آوا همیشه می‌خواهد برای کودکان بی‌صدا، صدایی دوباره باشد.